دل نوشت انتخاباتی
ضرب و جمع، تقسیم و تفریق که کنی، آمار که بگیری به این نتیجه میرسی که آدمهای اطرافت میخواهند رای بدهند برای اینکه نمیخواهند یک نفر دیگر را برای چند سال دیگر تحمل کنند، انگار صبرشان لبریز شده، آن طرف داستان هم عدهی دیگری هستند که مصرانه میخواهند یک نفر را برای چند سال دیگر داشته باشند، انگار همین که این یک نفر برای شان بماند کفایت میکنند، انگار به دنبال چیز دیگری نیستند، آدمهای دستهی اول میگویند که خسته شدهاند، از این فضای خاکستری روزها و سالهای پیش، از دستهی دوم بی خبرم ولی حتمن روزهای گذشته را دوست داشتهاند که امروز هم میخواهند همان را حفظ کنند... من از دستهی اولم، روزهای گذشته و سالهای پیش را دوست نداشتم، نه اینکه در چهار سال گذشته برای حجاب جریمه شده باشم یا چند روز بازداشت شده باشم یا... ولی خستهام، از اینکه هر روز اخبار تلخ شنیدم، از اینکه با شنیدن اخبار تلخ فقط سکوت کردم، از اینکه کتابها و نوشته های دوستانم در بایگانی وزارتخانهای خاک میخورد و آخر سر مجوز نمیگیرد و... از اینکه ملت شادی نیستیم خستهام. من خستهام ولی میدانم با رفتن یکی و آمدن یکی دیگر معجزهای رخ نمیدهد، میدانم که آن یکی هم که بیاد فقط ممکن است اخبار تلخ کمتر شود، نوشتههای بیشری روی کاغذ چاپ شوند و شاید هم در این میان نزخ گوشت و نان و مرغ و ... ارزان شود، من به آینده رویایی برای این کشور امیدوار نیستم و معتقدم هر تغییری که بوجود بیاد زیرسایهی سنگینی ادامهی حیات میدهد و هر لحظه امکان مرگش هست، من زندگی در کشوری که برای لحظه هایش نمی توان برنامه ریزی کرد را دوست ندارم، از عمر کوتاه قوانین و لحظه های شاد این مملکت همیشه در هراسم، از قواعد بازی سیاست در این کشور بیزارم، ولی بیشتر از همه سرخوردگی و افسردگی چند سال دیگر میترسم، ای کاش ضمانتی در کار بود...
پ.ن 1: برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات هنوز مرددم.
پ.ن2: این نوشته ها را دوست داشتم 1،2،3

